|

روز تاسوعا که هر جوری بود گذشت و ما تقریبا" تا ساعت ۱:۳۰ شب داشتیم واسه امام حسین عزاداری میکردیم . اون شب خیلی خسته بودم تا به خونه رسیدم راست رفتم سراغ رخت خواب .
سر دسته ی هیئتمان گفت : چون مجلس هایی که میخوایم فردا بریم زیاد هست حتما" همه ساعت ۹ صبح زینبیه باشید " زینبیه جایی هست که بچه های هیئت جمع میشیم "
منم که از اینقدر خسته بودم واسه نماز بلند شدم و بعد دوباره خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم ساعت ۱۱ صبح شده بلند شدم و یه آبی به سر و صورتم زدم و سریع آماده شدم که برم زینبیه
اینم رو بگم که چون خونه ی ما به زینبیه نزدیک بود پسر داییم شب اومد خونه ما خوابید که صبح با هم بریم زینبیه که اونم مثل من خواب موند ...
صبحم که بیدار شدم منظورم همون ساعت ۱۱ هست " حبیب " هنوز خواب بود
تقریبا" یه نیم ساعتی از بیدار دمون میگذشت که داییم که بهش میگیم " دایی متی " مخفف مهدی هست ! به حبیب زنگ زد و گفت : پسر معلومه کجایی تا حالا؟ سریع بیا سر کوچه من الان میام دنبالتون
اومد دنبالمون و بعد رفتیم به مجلس اولی که یه خونه ی بزرگ بود اونجا رو که سینه زده بودند و رفته بودن
مجبور شدیم بریم مجلس بعدی ولی نمی دونستیم که بعد از اونجا کجا هست !!
ولی میدونستیم که هر جا برن ، حتما" ظهر عاشورا میرن به یه خونه ای که معروفه به خونه ی پاسدار
اونجا راس ساعت ۱۲ ظهر عاشورا یه عکس خیلی قدیمی از سر امام حسین (ع) رو به مدت ۴۰ - ۳۰ ثانیه که میگن واقعی هست که مطمئن هستم که واقعی هست رو به مردم نشوم میدادن
چون هیئت ما خیلی خوب و سوزناک میخونه ۴ سال پشت سر هم این عکس رو فقط به هیئت ما نشون میدادن
امسال هم همین طور بود ولی متاسفانه نوحه خون هیئتمون که یکی از داییم ها بود " بهش میگفتیم دایی ممل اینم مخفف محمد هست " ۲۳ رمضان همین امسال عمرشون رو به شما دادند . به خاطر همینم پسر داییم که اونم تقریبا" نوحه خون بود به جاب بابای خدابیامرزش اومد !
بگذریم از این ماجرا ها...
بلاخره انتظار ها به پایان رسید راس ساعت ۱۲ شد و عکس سر امام حسین (ع) رو از یه پنجره به بیرون آوردن . یک دفعه همه کنترل خودشون رو از دست دادند و بدون اینکه بخوان اشک از چشماشون جاری شد
یه دفعه همه شروع کردن به حسین حسین کردن و دور حیاط خونه " پاسدار " چرخیدن !!
این عکس یه عظمت و ابهتی داشت که به زبون آوردنش خیلی کار سخته میشه گفت نمیشه اون لحضه رو وصف کرد ...
اون مجلس هم تموم شد ...
تقریبا" ساعت ۱۲:۳۰ و اینها بود که سر دسته هیئتمون " آقا حسین " گفت سریع برید مجلس بعدی که هنوز خیلی از مجلس ها مونده ...
مجلس بعدی زیاد از خونه ی " پاسدار " دور نبود حدود ۵ دقیقه فقط راه بود . به اونجا هم رفتیم و عزاداری کردیم و ناهار هم خوردیم .
ما هر سال بعد از ظهر عاشورا میزبان هیئت ها هستیم بعد از ناهار همه رفتیم با کمک هم دیگه زینبیه رو جمع و جور و مرتب کنیم
بلاخره زینبیه آماده ی عزاداران شد
بعد از نماز مغرب و عشا بود که یکی یکی هیئت ها می اومدن و سینه زنی میکردن و میرفتن
حدود ساعتهای ۷ و ۸ شب بود که دوستم " جواد " بهم گفت برو شمع بخر واسه شام غریبان میخوایم
بعد از اینکه شمع رو خریدم تا حدودای ساعت ۱۲-۱۱ شب توی زیرزمین زینبیه داشتیم برای عزاداران حسین شام تدارک میدیدیم
هر سال به آخرین هیئتی که میاد شام میدیم . شام هم برنج و خورشت قیمه بود ، به به !
هر طور بود مجلس تموم شد و به خونه اومدم
از اون شمع هایی رو که واسه آقا جواد خریده بودم ۲ تاشو خودم برداشته بودم . شمع ها رو تا نیمه کردم توی یه لیوان پر از خاک و روشنش کردم و رفتم که بخوابم
یه نذر کرده بودم که اگه این شمع ها تا آخرش سوخت انشاالله نذرم برآورده بشه
خیلی جالب بود صبح که از خواب بیدار شدم سریع رفتم سراغ شمع ها دیدم ... شمع ها خاک رو سولاخ کردن و تا تهشون سوختن !
انشاالله که نذرم برآورده بشه ! آمین ...
>> ویرایش نشده است !
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|